10 فروردین
بابا مجبور بود بابت کاری بره سفر، ما هم رفتیم خونه ی بابا جون، محمدرضا نوه ی داییه گل منه، حسابی با تو بازی می کرد و تو رو به خنده می انداخت، خیلی ناز می خندیدی، که فیلمش و گرفتیم، ولی نمی دونم چرا موقع عکس با محمدرضا جون تو همش گریه می کردی...


تو خونه ی مامان جون اینا حسابی واسه خودت پادشاهی میکنی، همه بهت میرسن، همه دوستت دارن، باباجون مهدی که حسابی سعیشو می کنه بهت خوش بگذره، هر چی بخوای یا فقط کافیه بهش نگاه کنی دم دستته، خدا رحم کنه لوس نشی...

اینم یه عکس نانازی...

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


10 فروردین
